تصویر گزیده: رونمایی خودروی رانا
یکشنبه, فروردین ۳۰م, ۱۳۸۸
سلام سردار، چه خبر؟ بالاخره اعلام کردی یا بازهم وعده اردیبهشت و خرداد؟
منبع: رونمایی خودروی رانا(+)

سلام سردار، چه خبر؟ بالاخره اعلام کردی یا بازهم وعده اردیبهشت و خرداد؟
منبع: رونمایی خودروی رانا(+)
نخستین فیلم تریلوژی ماتریکس، درخشانترینشان بود. ایده های مطرح شده در این فیلم و البته توضیحات مربوط به سیستم ماتریکس که مورفیس برای نئو بیان می کرد بسیار واقعی و دقیق بود. متاسفانه فیلمهای دوم و سوم(انقلابهای ماتریکس و ماتریکس ریلودد) نتوانستند خود را به فیلم نخست برسانند و این به آن معنا نیست که دومی و سومی ضعیف بودند؛ نه به هیچ وجه، بلکه در قیاس با نخستین ماتریکس و نبوغ سرشاری که در این قسمت به کار گرفته شده بود ضعیف می نمودند.
در قسمت نخست شخصیتی وجود داشت به نام اقای ریگان که مکان خارج شدگان از ماتریکس را به ماموران تحویل داد. در ازای این اطلاعات ذی قیمت، خواسته ریگان این بود که به ماتریکس بازگردد و هیچ چیز از این طغیانگریاش را به یاد نیاورد و البته فردی ثروتمند و معروف باشد! پیش از این خواسته، ریگان جملات جالبی به مامور اسمیت می گوید:
میدونی…
میدونم که این استیک وجود نداره
میدونم وقتی میذارمش توی دهنم
ماتریکس به مغز من میگه که آبداره و خوشمزهس
بعد از ۹ سال می دونی به چه نتیجه ای رسیدم؟
آه!
نادانی نعمت است!
سعدی نیز همین را پیشتر گفته بود:
اگر از عدیم زمین عقل منعدم گردد. . . . . گمان به خود نبرد هیچکس که نادان است
این قسمت از فیلم را ببینید:
رئیس جمهور در سفر به استان کرمان و در دیدار با خانواده شهدا و ایثارگران نشان ملی ایثار را به نمایندگی از خانواده شهدا و ایثارگران استان کرمان به ۱۸ خانواده اعطا کرد… پدران و مادران شهیدانی که نشان ملی ایثار را از دست رئیس جمهوری دریافت کردند دو یا سه فرزند خود را در دوران دفاع مقدس تقدیم انقلاب اسلامی کرده اند و اکثر آنان خود نیز جانباز انقلاب اسلامی هستند. (شبکه خبر)


دیدن این چهره های چروکیده و رنج کشیده بسیار لذیذتر از مشاهده کت و شلواریهای متشخص و مرتبی است که همیشه نشان ها را درو می کنند! (ادامه تصاویر)
برای من که متوسط مطالعهام (البته منظور فقط داستان و رمان است)حدود ۱ صفحه است! و معمولاً در اوقات بیکاری مطلق به سراغ مطالعه رمان می روم و البته یکهو ۴۰۰ صفحه می خوانم، ایام تعطیلات نوروز فرصت مغتنمی است برای خوانش یکهویی یک رمان! و امسال قرعه به نام “بیوتن” افتاد و تعطیلات با این کتاب آغاز شد.
گمان می کردم فقط من شباهت میان ارمیای “بی وتن” را با حاج کاظم “آژانس شیشه ای” کشف کرده ام، اما با مشاهده این صفحه (+) از همشهری آن لاین خوشحال شدم:
“ارمیای «ارمیا» آرکی تایپ ارمیای « بیوتن» است. همان قدر که این دو آرکی تایپ «حاج کاظم» آژانس شیشهای و همه شخصیتهای مشابه آثار حاتمی کیا نیز هستند. این قرابت از آنجاست که زمینه فکری حاتمی کیا با امیرخانی بسیار نزدیک است و اصولا فراتر از این میتوان اینگونه ادعا کرد که کار حاتمیکیا در سینما دقیقا مشابه کار امیرخانی در عرصه نویسندگی است و درست به همین دلیل کار هر دوی این هنرمندان مورد توجه گسترده مخاطب قرار میگیرد. هر دوی اینها مدیوم خود را به خوبی میشناسند و با استفاده از تسلط خود بر آن و نیز بهرهگیری از صداقت عمیق خود به خلق آثاری دست مییازند که حتی اگر اندکی نیز با درونمایه آثار همراه نباشی، نمیتوانی زیبایی و تاثیرگذاری شان را انکار کنی.”
بیوتن رمانی واقعاً دوستداشتنی است، با ارزش ادبی اش کاری ندارم و منظورم لذتی است که می توان از یک رمان برد و شخصیت هایش را تا مدتها پیش روی خود دید. جالب است که ارمیا را به لحاظ پزشکی می توان فردی شیزوفرن دید! آدم واقعاً کم حرفی که گهگاه سهراب را پیش روی خود می بیند و با او سخن می گوید و از او استمداد می طلبد و ایضاً فردی اجتماع گریز است که حتی با معشوقه خود هم نمی تواند رابطه درستی داشته باشد!

ارمیا یک رزمنده قدیمی است که پس از پایان جنگ و شهادت عزیزترین رفیقش در روزهای پایانی جنگ،قادر نیست تا با جامعه پس از جنگ به درستی ارتباط برقرار کند و هنوز هم هر هفته به سراغ قبر رفیقش می رود و او را واقعاً می بیند، در یکی از این روزهای حضور در مزار شهدا دختری آرچیتکت را می بیند که برای اجرای طرحی در بهشت زهرا از آمریکا آمده است. ارمیا بدون دلیل یکباره عاشق آرمیتا می شود و مدتی بعد برای ازدواج با او راهی آمریکا می شود. ظاهراً نویسنده عمداً تولد این عشق سوزناک را شرح نمی دهد و می توان آنرا اصلی ترین ضعف رمان دانست.
جذابیت رمان در اتفاقاتی است که در ایالات متحده می افتد و نوع نگاه ارمیا به جامعه آمریکا جذابیت داستان را دوچندان می کند. شیوه روایت امیرخانی که مشابه “مناو”ست بازهم روان و دوست داشتنی است.
یکی از دوستان وبلاگی(+) تشابهات مناو و بیوتن را خلاصه و زیبا بیان کرده اند:
“سیلور من….هفت کور
سهراب…درویش مصطفی
گاد بلس یو…یا علی مددی
یک سیلور کوارتر کسی را نکشته است ،اما به یک سیلورمن زندهگی می بخشد… هفت کور به یه پول
و دیگر آسمان را نخواهی یافت…تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود دل است،دل آدمیزاد!
شاید سوزی کمی به کریم شبیه بود اما آرمیتا هیچ شباهتی به مهتاب نداشت!”
پیشنهاد می شود که بخوانید!