خداوند خائنان را دوست نمى‏دارد

جمعه, خرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

 

و هرگاه (با ظهور نشانه‏هایى،) از خیانت گروهى بیم داشته باشى (که عهد خود را شکسته، حمله غافلگیرانه کنند)، بطور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است؛ زیرا خداوند، خائنان را دوست نمى‏دارد!  (سوره انفال آیه ۵۸)

 

عمله خوب خدا باش

چهارشنبه, خرداد ۲۲م, ۱۳۸۷

فکر کردی این لباس پادشاهیه؟
نه، این لباس کاره …
لباس عملگی!
عمله خوب داریم، عمله بد هم داریم
تو اگه می تونی برو عمله خوب خدا باش!

(زیر نورماه – رضا میرکریمی)

خدا می آید . . .

یکشنبه, خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷

یکی از سه فیلم کوتاه مجید مجیدی، فیلمی ۳۰ دقیقه ای است با عنوان «خدا می‌ آید» (+) که داستان پسر و دختر خردسالی است که برای خدا نامه می نویسند و از او عاجزانه تقاضا می کنند تا بیاید و مادر مریضشان را به بیمارستان ببرد و خوب کند. نامه ساده و صمیمانه کودکان دوست داشتنی و تلخ است. سالها پیش برای نخستین بار دیدمش و چند روز پیش اتفاقی در شبکه اول دوباره خاطره اش زنده شد. صحنه نگارش نامه را در یوتوب قراردادم. ببینید: (لینک در یوتوب)

 

 

مجیدی فیلم کوتاه دیگری دارد به نام «آخرین آبادی» که فیلمنامه اش را سیدمهدی شجاعی نوشته است. درست در خاطرم نیست اما تا آنجا که به یاد دارم داستان یک معلم است که با ماشینش یک کتابخانه سیار درست کرده و به روستاهای مختلف می رود و به بچه ها کتاب امانت می دهد. داستان عجیب و دوست داشتنی اش را هنوز از یاد نبرده ام. اگر اطلاعات بیشتری دارید ممنون می شوم خبرم کنید.

گفتند: او و برادرش را مهلت ده…

جمعه, خرداد ۱۷م, ۱۳۸۷

گفتند: او و برادرش را مهلت ده؛ و مأموران را براى بسیج به تمام شهرها اعزام کن… (سوره شعراء آیه ۳۶)

یادی دوباره از نامه کیارستمی به احمدی نژاد

چهارشنبه, خرداد ۸م, ۱۳۸۷

>

باید سه سال می گذشت تا مفهوم نامه کیارستمی را که سه سال پیش در بهبوهه دور دوم انتخابات ریاست جمهوری به احمدی نژاد نوشت را بفهمم. دوباره بخوانید:

 

پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بیسکویت بود، دوستی از او بیسکویت خواست و من هم از او خواستم که بیسکویتی به من بدهد. اما بهمن یک بیسکویت بیش‌تر نداشت. بلاتکلیف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بیسکویتش را به کدام یک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: “بیسکویت را به کسی بده که بیش‌تر دوستش داری.” بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت و به من گفت: ” بابا من تو را بیش‌تر دوست دارم اما دلم می‌خواهد بیسکویتم را به او بدهم.” هنوز نمی‌دانم آن روز، آن بیست چند سال پیش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بیسکویتش را به آن دیگری داد، که کم‌تر از من دوستش می‌داشت. ولی من دلیلی دارم که چرا رأی‌ام را به دیگری خواهم داد.
آقای احمدی‌نژاد، برای من دلایل بسیار ساده‌ای وجود دارد که تو را بیش‌تر از او دوست دارم. تو برای من یادآور سال ۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغییر زندگی مردم مفاهیمی انتزاعی نبودند؛ چیزهای طبیعی و جزییاتی زنده از روحیه و عملکرد میلیون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگویی بودند که می‌خواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقه‌ی محروم جامعه شرایط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بیست و چند سال نگاه که می‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک می‌کنم. تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی. من تو را دوست دارم چون نمی‌توانم به خودم راست نگویم که می‌دانم آن‌چه می‌گویی راست می‌گویی. این واقعیت است که در جهان کنونی قله‌های ثروت با دست‌اندازی به پله‌های قدرت جایی برای رشد مردم باقی نمی‌گذارند.
در این میان، آقای احمدی‌نژاد اما چیزی وجود دارد که تو را در دنیای ۲۰۰۵ ما وصله‌ی ناجور می‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن می‌خوری که از دنیایی چنین آرمان‌باخته و بازیگر، افسرده شوی. دنیایی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزیی از این دنیا هستیم. دنیا شرایط دشواری برای برای بازی راستگویان آفریده است اما هم‌جنسان قادرند دست یکدیگر را بخوانند و…
دوست عزیز، به‌سادگی بگویم ما نمی‌توانیم خود را در سال ۵۷ متوقف کنیم. دیگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصمیم‌گیرندگان بازی کنونی نیستیم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پیچیده‌ی سیاستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس ” اکنون کسی لازم است که قاعده‌های بازی این جهان را آموخته باشد.”
برای همین من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک وقعیت‌های امروز زندگی است. همه‌ی امیدم آن است که او لااقل این‌بار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمی به طبقه‌ی محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ی جامعه بها دهد. دوست عزیز من، تا کنون دو بار رأی داده‌ام و هر دو بار پشیمان. این بار با آمادگی بیش‌تر بار دیگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآی‌ام را به دیگری خواهم داد که او را به اندازه‌ی تو دوست نمی‌دارم. روزگار غریبی است برادر.

عکس از رضا معطریان – شهروند


یافتن مطالب :