هانس کریستین اندرسن به کلاس ما آمد!

دوشنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۴

>

۱
کلاس دوم راهنمایی که بودیم مسئول پرورشی مدرسه عوض شد. بچه ها می گفتند معلم جدید، روان‌شناس است و با نگاهی می تواند شخصیت و الباقی خصیصه ها و کردارهای طرف را بشناسد. البت بعدها که به کلاس ما هم سری زد و نطقی فرمود مشخص شد این عقیده را خودش به بچه ها غالب نموده. سرکلاس ما که آمد بچه ها را سوال پیچ می کرد. بچه ها هم که به خیال‌شان معلم عالم دهر است و هر چه می گوید عین واقعیت است تمام تلاش‌شان را می کردند به گونه ای پاسخ دهند که معلم پی به شخصیت‌شان نبرد و بدتر از آن کارهای بدی را که کرده اند نفهمد! معلم وضعیتی بیولوژی را شرح داد و به ما گفت هر کس این‌گونه وضعیتی را دارد دستش را بلند کند! از حدود ۲۵ نفر کلاس تنها من و دانش آموز دیگری دست بلند نمودیم. معلم با تعجب از من و دیگری که اتفاقاً یکی از دوستان صمیمی‌ام بود پرسید که واقعاً این‌گونه وضعیتی داریم و ما هم شرمسارانه پاسخ بلی دادیم! از ما خواست که پس از تعطیلی کلاس پشت در منتظرش بمانیم.

۲
داستان «لباس جدید پادشاه» اثر هانس کریستین اندرسن را که حکماً خوانده‌اید، هم‌انی که دو مرد شیاد به پادشاه قول می دهند لباسی فاخر برای‌اش بدوزند ولی سرانجام جامه‌ای نامرئی به تن پادشاه می کنند و می گویند این لباس را تنها کسانی می بینند که حلال زاده باشند. وقتی پادشاه لباس را به تن می کند، اطرافیانش با این‌که لباسی بر تن پادشاه نمی ببینند اما برای آن‌که کسی حرامزاده نخواندشان از لباسهای پادشاه تعریف می کنند. پادشاه برای نمایش لباس فاخرش به میانه شهر می رود و مردم نیز به قاعده اطرافیان پادشاه و به همان دلیل، از لباس تعریف و تمجید می کنند و هلهله می کشند. کودکی که بر شاخه درختی نشسته فریاد می زند پادشاه لباسی به تن ندارد و عریان است. مردم نیز پس از آن‌که مطمئن می شوند پادشاه واقعاً لخت است و حکماً آن‌ها حرامزاده نیستند، شادمانه به عریانی پادشاه می خندند.

۳
طبق گفته‎‌ی معلم، پس از زنگ پشت درب کلاس منتظر ماندیم. معلم بیرون آمد و بدون توجه به من و دوستم به دفتر مدرسه رفت. پس از آن هیچ‌وقت در مورد آن سوال و پاسخ ما چیزی نگفت. پس از آن با خودم عهد کرده بودم که هیچ‌وقت پاسخی به سوالهای عجیب معلم ندهم. دلیل‌اش نیز ترس از اتفاقی مشابه مرتبه پیش بود، تصور این‌که معلم بپرسد چه فصلی را دوست داری و من بگویم پاییز، او بگوید چرا و من بگویم برای گرفتگی هوا و باد و ریزش برگ‌ها، بپرسد چه منظره‌ای را دوست داری و من بگویم کویر! و معلم از پاسخ‌ام نتیجه بگیرد که من از بیماری افسردگی رنچ می برم، آزارم می داد.

۴
سالها طول کشید تا دلیل سوال معلم و عدم توجه‌اش به من و دوست‌ام را بفهمم! معلم گفت کسانی که قالباً در ناحیه انتهایی آرنج جود احساس خارش می کنند دست‌هایشان را بلند کنند و تنها من و دوست‌ام دستهای لرزانمان را بلند کردیم! این احساس خارش در نوجوان کاملاً طبیعی است و دلیل‌اش رشد استخوان‌هاست! این سوالی بود که همه باید پاسخ مثبت می دادند، اما تنها من و دوست‌ام جرات ابراز واقیعت را داشتیم. این سوال منشعب از یکی از تستهای روان‌شناسی است، برای شناسایی آنانی که دلیلی برای ترسیدن از واقعیت وجودی خود ندارند. البت این تست اصلاً نمی تواند این افراد را مشخص کند، زیرا اکثریت افرادی که در این تست رد می شوند بدلیل شخصیت محافظه کارانه و دلایلی مشابه پاسخ واقعی نمی دهند.

۵
با استفاده از ۴ قسمت بالا بیابید پرتقال فروش را !

نصیحت

پنجشنبه, مرداد ۲۰م, ۱۳۸۴

>

[خارجی- کنار خیابان - روز]
- ببخشید آقا کبریت دارید؟
- سیگاری هستی پسرم؟
- نه برای …
- ببین پسر جون، سیگار اصلاً چیز خوبی نیست، امروز سیگار، فردا تریاک، بعدش هروئین و ماری جوانا و  …
- نه پدر جان سیگاری نیستم، شیشه …
- شیشه؟ شیشه؟ همینه دیگه، امروز شیشه و اکس و دلفین، فردا ایدز و سرطان و هزار جور مرز کوفتی دیگه
- معذرت می‌خوام، مثل اینکه اشتباه متوجه شدید، خانمم…
- خانمت؟ خانمت؟ آره دیگه بایدم طلاقش بدی، طفلی چی از دستت کشیده! ببین پسرم بیا برای یکبار هم که شده خودت باش، بیا و برای یک چند روزی هم که شده مرد باش، بیا و مردونگی کن و بخاطر بچه‌هات ترک کن…
- پدر جان من اصلاً معتاد نیستم، حتی سیگاری هم …
- آره دیگه همه همین‌رو میگن، من پاک پاکم، من معتاد نیستم و …
[مرد جوان مرد مسن را کنار ماشینش می آورد و همسرش را که درون ماشین نشسته نشان می دهد]
- پدر جان، دربازکن خودکار ماشین قفل کرده و خانمم تو ماشین گیر افتاده، می خواستم کبریت روشن رو جلوی حس‌گر بگیرم شاید لااقل دزدگیر راه بیفته و …
[مرد مسن در حالیکه سرش را به نشانه تاسف به طرفین تکان میدهد]
- این‌ها که گفتی هیچی، ولی برای یک‌بار هم که شده خودت باش …

آغاز اتفاق …

شنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۴

>

لاشه گربه
کنار جاده
پایان یک حادثه
آغاز یک اتفاق!

و اینک به‌نام پدر

چهارشنبه, مرداد ۱۲م, ۱۳۸۴

>

target=_blank>حاتمی کیا - به رنگ ارغوان src="http://tasnem.persiangig.com/img/Hatamikia_tm.jpg" width=169
border=0>

جشنواره فیلم فجر سال
گذشته بازهم خاطره تلخی برای حاتمی کیا بود، عدم حضور به رنگ ارغوان و حذف فیلم از
جشنواره که داوطلبانه از سوی حاتمی کیا انجام شد و حتی عدم اکران، باعث شد تا حاتمی
کیا نامه ای برای وزیر اطلاعات بنویسد و به گفته خودش قلب را زبر پای عقلش
نهد.
به هر حال حاتمی کیا دلسرد نشد و به سرعت در تدارک تهیه فیلم بعدی اش به
نام پدر برآمد. این فیلم که نامش برگرفته از عنوان فیلمی از جیم شرایدان (in the
name of father) target=_blank>(+) است راوی رابطه پدر و دختری است که باز هم در پس زمینه جنگ و
احوالات پس از آن روایت می شود. ظاهراً تدوین فیلم هم به پایان رسیده و حاتمی کیا
در سایت اختصاصی این فیلم target=_blank>(+) یادداشتی در مورد جریان فجر گذشته و در خصوص به نام پدر
نگاشته، آن‌هم با همان ادبیات خاص خودش:

یا
لطیف


به نام پدر” قصد دارد در ردیف چهاردهم دوران فیلمسازیم بایستد. می گویم قصد دارد
چرا که هنوز قد و قامت کامل آن برایم تجلی عینی پیدا نکرده است.
بعد از
نامرادیهای فیلم ” موج مرده” گفته بودم دیگر از دنیای نسل جنگ فیلمی نخواهم ساخت ؛
ولی ” به نام پدر” نقض این ادعا ست. قطعا شما نیز همچون خودم دلیل می خواهید.
صادقانه میگویم که هیچ جوابی جز انتظار پاسخ آن از درون فیلم ” به نام پدر ” ندارم.
صبر کنیم تا ” به نام پدر” آماده شود. خدا کند جواب خردمندانه ای داشته
باشد.
اما اجازه دهید یادی کنم از ناجی خودم در بدترین شرایط عمر کاریم. درست در
اوج فشار ، عصبیت ، ناامیدی، خشم ، بغض و بی راهی که خدا برای هیچ اهل ذوقی نصیب
نکند” به نام پدر” مثل فانوس دریایی مرا از دریای پر تلاطم ” به رنگ ارغوان” خارج
کرد.
اگر نبود ” به نام پدر” من با آن حال شکسته ام به کدامین چاه پناه می بردم
و چه تناقضی است در این عالم هنر که تو از وضعیت پیش آمده برای یکی به دیگری پناه
میبری و هیچ نوش دارویی به این اندازه توان شفا بخشی نداشت.
اجازه دهید آرزوهایم
را برای” به نام پدر” در قالب دعا بگویم و شما آمین بگویید.
خدایا ” به نام پدر”
را تماشایی کن.
خدایا ما را شرمنده تماشاگران ” به نام پدر” مکن.
خدایا ” به
نام پدر” را در تماشاخانه های کهنه و زوار دررفته وطنی ، باز هم قابل رویت
کن.
خدایا ” به نام پدر” را درسبد اقتصادی خانواده ایرانی جای بده.
خدایا ”
به نام پدر” را امانتدار خوبی برای جلوه هنرنمایی هنرمندان همراهش بفرما.
خدایا
” به نام پدر ” را برای جوانان نوجویمان قابل بفرما.

حاتمی
کیا- تیر ۸۴

 

در به‌نام پدر جیم شرایدان آن هنگام که
شخصیت اصلی تبرئه شده و از دادگاه بیرون می آید، فریاد می زند:


به نام پدر و به نام
آزادی!

ادبیات فاخر یک استادنما!

دوشنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۴

>

تصور کنید این جمله رو یک استاد دانشگاه سر کلاس درس گفته باشه:

دیروز از اخبار گوش دادم، نوشته بود …

آواز پدرخوانده!

یکشنبه, مرداد ۹م, ۱۳۸۴

>

جالبه! نمی دونستم تم لاو موسیقی فیلم پدرخوانده،‌ نسخه با کلام هم داره!!

بشنوید: (موسیقی: نینو روتا – آواز: اندی ویلیامز)

لینک دانلود

متن آواز:

Speak softly, love and hold me warm against your heart
I feel your words, the tender trembling moments start
We’re in a world, our very own
Sharing a love that only few have ever known

Wine-colored days warmed by the sun
Deep velvet nights when we are one

Speak softly, love so no one hears us but the sky
The vows of love we make will live until we die
My life is yours and all becau-au-se
You came into my world with love so softly love

(instrumental interlude>

Wine-colored days warmed by the sun
Deep velvet nights when we are one

Speak softly, love so no one hears us but the sky
The vows of love we make will live until we die
My life is yours and all becau-au-se
You came into my world with love so softly love

نگهبان باغ‌وحشی به بزرگی زمین!

شنبه, مرداد ۸م, ۱۳۸۴

>

چندی پیش فیلمی با عنوان «نگهبان باغ‌وحش» (+) با بازی سام نیل از شبکه سوم سیما پخش شد. فیلمی در رابطه با جنگهای داخلی اروپای شرقی. لودویک (سام نیل) یکی از نگهبان‌های یک باغ وحشه که درجریان کشیده شدن جنگ به شهر مجبور می‌شه به تنهایی در باغ وحش بمونه تا در مدت رسیدن کمک از حیوانات نگهداری کنه. محوریت فیلم هم یادداشت‌های روزانه‌ی لودویکه که در اون شرح ماوقع و نگاه لودویک به قضایا روایت می‌شه. در میانه فیلم کودکی که لباس نظامی به تن، و تفنگی در دست داره در مقابل چشمان مبهوت لودویک از هوش می‌ره و او لاجرم ازش نگهداری می کنه تا سلامتیش رو بدست بیاره. مدتی بعد پسرک می ره و با مادرش برمی گرده. لودویک از هیچ‌یک از طرفین جنگ دل‌‌خوشی نداره و دائماً تلاش می کنه تا بی طرفیش در قضایا خدشه دار نشه ولی در تمام لحظات مجبور به همکاری با هر یک از طرفینه، اما کم کم قضیه فرق می کنه و …
پدر خانواده(همسر زن) در جنگ کشته شده و بعد سربازان دشمن مادر پسرک رو به اردوگاهی منتقل می کنند که در اونجا بارها و به‌طور وحشیانه مورد تجاوز قرار می گیره، اما سرانجام فرار می کنه. در این مدت پسرک با ورود به جرگه سربازها  تبدیل به یک سرباز می شه ….
موسیقی فیلم شدیداً من رو به یاد بازگشت (+) می انداخت. همون فیلم روسی که چندی پیش هم از شبکه چهار سیما پخش شد. نگاه عجیب فیلم به جنگ و تبدیل شدن یک پسرک به ماشین آدم کشی و خرد شدن لطافتهای زنانه و از دست رفتن روابط انسانی تحت تاثیر جنگ واقعاً تامل برانگیزه.
جان نزبیت(منتقد) نقدی بر این فیلم نوشته (+) و مطالب جالبی رو مطرح کرده از جمله شباهت سربازان UN در این فیلم و فیلم سرزمین هیچ‌کس(+). نزبیت اضافه کرده که هرچند فیلم سرزمین هیچ‌کس برنده جایزه اسکار شد (در رشته زبانهای خارجی) و به شهرت جهانی رسید اما فیلم نگهبان باغ‌وحش علی رغم ناشناخته بودن در سطح جهانی، دست کمی از این فیلم نداره و شاید دلیل موفقت سرزمین هیچ‌کس اسپانسر آمریکایی فیلم باشه در برابر اسپانسرهای چک و دانمارکی نگهبان باغ‌وحش! نزبیک ایراداتی هم از فیلم گرفته از جمله کاراکترهای کاغذی و غیرقابل باور. نکته جالب برای من این بود که علی رغم حضور سام نیل در این فیلم که هنرپیشه سرشناسی هستش، فیلم اصلاً نتونسته (و یا نذاشتن که بتونه) به فیلم شناخته شده ای تبدیل بشه. حتماً مستحضر هستید که یکی از دلایل استفاده از بازیگران سرشناس و علی‌الخصوص هالیوودی از سوی کارگردانان و تهیه کنندگان، تبدیل شدن فیلمشون به یک فیلم شناخته شده(و نه به معنای مطرح) هستش که حداقل حسن استفاده از این بازیگرها اضافه شدن عنوان فیلم به لیست فیلموگرافی بازیگرهاست! اما این مورد درباره این فیلم صادق نبوده. به‌طور مثال در فیلموگرافی سام نیل در یاهو مووی اصلاً اسمی از این فیلم برده نشده. (+) و بغرنج‌تر این‌که بجز پوستری که در آغاز مطلب می بینید تصویر دیگری از این فیلم در اینترنت یافت نمی‌شه!
در کل توصیه می شه که حتماً فیلم «نگهبان باغ‌وحش» رو ببینید.
تگ لاین فیلم هم خواندنیه:
 …
One man had the courage to do what was right

هدیه به‌مناسبت و بی مناسبت!

چهارشنبه, مرداد ۵م, ۱۳۸۴

>

به مناسب آشتی سازمان فخیمه صدا و سیما با استاد شجریان دو قطعه کوتاه تقدیم می گردد! :

عشق داند         

معمای هستی   

لطفاً موسیقی سایت را متوقف کنید.

دود و کودکی

شنبه, مرداد ۱م, ۱۳۸۴

>

داخلی – اتاق خواب کودک – شب

مرد به اتاق خواب تاریک که تنها روشنایی‌اش بارقه ضعیف چراغ خواب است، وارد می شود. مرد که سیگاری نیمه کشیده به دهان دارد نگاهی محبت آمیز به کودکی که آرام و بی دغدغه بر روی تخت خوابیده است می اندازد و برای خاموش کردن چراغ خواب به سمت میز می رود. هنگام نزدیک شدن به میز کاغذی تا خورده را می بیند که لبه اش از گوشه کشو بیرون مانده است. کاغذ را بیرون می کشد و تلاش می کند تا متنی را که با خط کودکانه نگاشته شده بخواند.
کاشکی بابا … کاشکی هیچکی سیگار نمی کشید. وقتی بابا سیگار می‌کشه من اذیت می‌شم. نه این‌که دودش اذیتم کنه ولی از این‌که بابا سیگار می‌کشه ناراحت می‌شم. اصلاً منم مثل مامان به دود سیگار عادت کردم … اذیتم نمی کنه ولی کاشکی بابا سیگار نمی کشید. اگه حرف اون مرده تو تلویزیون راستکی باشه چی؟
عضلات چهره مرد حالتی منقبض به خود می گیرد. سیگار نیمه کشیده را از دهان بیرون آورده و در حالی‌که با دو انگشت در دست می گیرد به کمک انگشت شصت آنرا می شکند و از اتاق بیرون می رود.


یافتن مطالب :