سال نو مبارک

یکشنبه, اسفند ۳۰م, ۱۳۸۳

>

آخرین دقایق آخرین ساعات آخرین روز آخرین ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و سه شمسی … قاعدتاً باید تبریک گفت:

سال نو مبارک!

وقتی که آخرین جملات رو نوشتم یاد حاج کاظم آژانس شیشه ای افتادم …

گلوله – شقیقه

شنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۸۳

>

داخلی – اتاق خواب کودک – شب
پدر بالای تخت پسرش می آید. پسرک حدوداً ۱۰ سال د ارد و بر روی تخت خود دراز کشیده است.
پدر بالای سرش می آید.
پدر: خوب پسرم، دیشب داستان رو تا کجا واست تعریف کردم؟
پسر: (در حالی که ذوق کرده است) تا اونجایی که آقاهه با تفنگش اومد طرفت!
پدر: خوب، مرده اومد نزدیک من و تفنگش رو گذاشت رو شقیقه ام …
پسر: شقیقه کجای شماست؟
پدر:(در حالیکه دستش را روی شقیقه اش می گذارد) یعنی اینجا!
پسر:خوب بعدش؟
پدر: هیچی دیگه تفنگ رو گذاشت رو شقیقه ام و شلیک کرد. اصلاً یه حالی شدم! سرم پکید ….
همه بدن شد خون. داغون شدم…
پسر: بابا، مگه اون روز پای اون فیلمه نگفتی اگه با تفنگ بزنن به سر کسی می میره!
پدر: خوب که چی؟
پسر: پس شما چه جوری زنده موندی؟
پدر: (در حالیکه عصبانی شده است) من چه می دونم، بگیر بخواب دیگه بچه سرتق …

پدر برق اتاق را خاموش می کند و از آن خارج می شود. پسرک در ذهن خود شجاعت پدر را تحسین می کند!
دیزالو می شود به تاریکی.

روش حذفی گوس – جردن!

چهارشنبه, اسفند ۱۹م, ۱۳۸۳

>

داخلی – کلاسی در یک دانشگاه – روز
وایت برد پوشیده از فرمولهای بلند و کوتاه عجیب و غریب است. استاد به سمت وایت برد می رود و فرمولهای پایانی را ادامه می دهد. نجوایی خفیف فضای کلاس را در برگرفته است. ناگهان استاد به سمت دانشجویان رو بر می گرداند.
استاد: راستی فراموش کردم بگم که خطای در روش گوس – جردن از نوع خطاهای منتشره است. یعنی اگه در هر جای روش اشتباهی رخ بده تا پایان بزرگ و بزرگتر میشه! که روش رو …
ناگهان یکی از دانشجویان – یکی از همان دانشجویانی که سر و گوششان می جنبد – سخنان استاد را قطع می کند.
دانشجو: استاد، این روش چقدر در آینده به کار ما می آد؟
استاد: ببینید، روش گوس – جردن یکی از طولانی ترین و سخت ترین روشهای محاسبات عددیه که همون طوری که گفتم خطای در اون از انواع …
دوباره همان دانشجو – یکی از همان دانشجویانی که سر و گوششان می جنبد – سخنان استاد را قطع می کند.
دانشجو: پس چرا شما اونو تدریس می کنید؟
استاد: ببین عزیز من، این روش در سرفصل درس شما اومده و باید تدریس بشه، ضمناً…
دوباره همان دانشجو – یکی از همان دانشجویانی که سر و گوششان می جنبد – سخنان استاد را قطع می کند.
دانشجو: این سرفصلها چقدر منطبق با نیازهای ماست؟
استاد: سرفصلها رو کسانی تعیین کردند که یه روزی همین جاها دانشجو بودند و یقیناً …
دوباره همان دانشجو – یکی از همان دانشجویانی که سر و گوششان می جنبد – سخنان استاد را قطع می کند.
دانشجو: پس چرا این کسانی که …
اینبار استاد سخنان دانشجو – یکی از همان دانشجویانی که سر و گوششان می جنبد – را قطع می کند.
استاد: (با فریادی که دلسوزی را زمزمه می کند) از کلاس برو بیرون ….
دیزالو می شود به سپیدی!

سینما یک و کیارستمی

دوشنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۸۳

>

برنامه این هفته سینما یک رو دیدید؟ حمیدی مقدم و یکی دیگه رفته بودن ایتالیا و قرار بود در خصوص سینمای نئوریالیسم یکسری مصاحبه انجام بدن. در کل جالب بود و جالبترین قسمتش پخش صحنه هایی از مستند «اسکورسیزی» در خصوص این سبک بود. یه جایی از این مستند اسکورسیزی اشاره ای به نسل جدید سینماگران ایران و تایوان کرد. نمی دونم در کل چقدر متوجه موضوع پنهان این برنامه شدید! بطور غیر مستقیم و به کرات اشاراتی به کیارستمی شد. اشاره اصلی خود نئوریالیسم و صحبتهای اسکورسیزی بود. در جایی دیگه هم گفته شد وقتی ویتوریو دسیکا فیلم «دزد دوچرخه» رو ساخت با انتقادات فراوانی از سوی منتقدان ایتالیایی روبرو شد مبنی بر اینکه این فیلم سعی در سیاه نمایی جامعه اون روز ایتالیا داشته. بعدها که این فیلم جایزه اسکار رو برد منتقدان ایتالیایی با تغییر موضع، شدیداً از فیلم حمایت و اونو بی نظیر خطاب کردن. این موضوع دقیقاً در مورد کیارستمی هم صادقه و علی الخصوص در مورد فیلم طعم گیلاس! نمی خوام بیشتر توضیح بدم، فقط خواستم از رندی سینما یک و زرنگی حمیدی مقدم ابراز تعجب کنم!

سرخی سیاه

یکشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۳

>

خارجی-اتوبانی در کویر-شب

ماشینی در سیاهی به ما نزدیک می شود و ما چراغهای پر نورش را که نزدیک و نردیکتر می شود می بینیم. ماشین در مقابل ما توقف می کند و مردی بلند قد از آن پیاده می شود. چهره مرد در تاریکی پنهان است، می ایستد و چیزی را از زمین بر میدارد. فندکی را از جیب خود خارج می کند و آن را در مقابل چهره خود روشن می کند و اکنون چهره اش و آن چیزی که بدست گرفته هویدا می شود. گلی کوچک و سرخ رنگ است. مرد گل را با حسی عجیب می بوید و سپس آنرا درون جیب خود می گذارد. به سمت جعبه عقب ماشین می رود؛ آنرا باز می کند. جنازه ای خون آلود را از آن بیرون می کشد و به کنار جاده می اندازد!
دیزالو می شود به سیاهی.

معرفت و لوطی گریسم سرمایه داری!

چهارشنبه, اسفند ۵م, ۱۳۸۳

>

سبیل داره این هوا، طول و عرضش هم ۲ متر در نیم متره. به خانما می گه آبجی و به آقایون رفیق. کله مبارکش غایت کچلیه و تریپ کلی اش بیشتر به دهه ۱۳۴۰ می خوره تا ۸۳٫ تو دانشگاه دیدمش؛ کلی تعجب کردم … باباش آخر مایه داریه، قبلاً وردست باباش می دیدمش ولی خوب ظاهراً تازگی ها به مکتب و مدرسه هم علاقه مند شده. وقتی راه می ره ابهتش آدمو می گیره! زیر لب گنج قارون نمی خوام … ملک سلیمون نمی خوام می خونه. تریپ سینمایی مورد علاقش فردینه. دو سه سالی از من بچه تره. نمی دونم چرا از دیدنش تو دانشگاه اونقدر تعجب کردم … شاید به خاطر اینه که اگه روزی ۲ ساعت تو دفتر دستک باباش بپلکه، جای کار کردن پول پارو می کنه.

تو فکر بودم که یکباره دستی رو روی شونه ام احساس کردم. خودش بود. گفت: رفیق، شما کجا اینجا کجا؟ منم پوزخندی زدم و گفتم: والله ما که تو کار پاس کردن واحدیم اونم به خاطر اینکه روز مبادا خودمونو به یه کسبی آویزون کنیم. لبخند ملیحی زد(بعد از حدود ۸ سال بالاخره دندوناشو دیدم!) و گفت: ای ول، تو از بچگیت هم مخت میزون بود. مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد.

لابد می خواید بدونید که من چی گفتم. هیچی والله، از اون روز به بعد به لیست کراماتش بداهت و نکته سنجی و طبع شعر رو هم اضافه کردیم….


یافتن مطالب :