شنبه, اسفند ۸م, ۱۳۸۸ |
امروز هم خبر مرگی رسید، خبر مرگ کسی که هر چند زیاد ندیدمش اما همان سه بار کافی بود تا هیچ گاه فراموشش نکنم. متخصص کودکانی که در همان سه بار ویزیت کودکمان، محبت وجودش را در سخن و لبخندش به ما هدیه داد. مردی که تا همیشه از او به نیکی یاد خواهد شد. خوشا به حالش و روحش قرین رحمت ابدی باد…
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | ۱دیدگاه »
یکشنبه, دی ۲۰م, ۱۳۸۸ |
می گه:
فیلم ترسناکی نبود که . . . یه خون آشام عاشق یه دختری می شه!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | بدون دیدگاه »
دوشنبه, دی ۱۴م, ۱۳۸۸ |
روزهایی در زندگی هست که اگر بخواهی هم نمی توانی فراموششان کنی، روزهای تلخ یا سختی که در حافظه ات هم یک سوزن بزرگ بالایشان قرار می گیرد و همیشه به چشم می آیند. روزهایی که انگار آسمان رنگ دیگری است؛ هوا تیره است با آنکه آسمان آفتابی است. روزهایی که صدای تپیدن قلبت را می شنوی و می ترسی و مجبوری که لبخند بزنی. دوست داری که آنروز زودتر شب شود به امید آنکه فردا رنگ دیگری باشد؛ به امید آنکه فردا روز به دیروزت بخندی و از پس آن همه ترس و نا امیدی روزی پرامید و دل انگیز را آغاز کنی.
روزهای خاکستری شاید نام مناسبی برای این روزهای سخت باشد. روزهایی که دنبال امیدی هستی تا رنگِ روزت را عوض کنی و امیدورای سطنوشت نویدبخش امید تازه ای باشد. شاید به کار بردن “روز″ برای توصیف این ساعات صحیح نباشد.این روزها معمولاً ۲۴ ساعته نیستند، یا خیلی کوتاه ترند و یا خیلی طویل تر.
در کنار کودکان بودن راه مفیدی است برای فرار از رنگ این روزها. نمی دانم فردا در پی نوشت این پست چه خواهم نوشت ولی امیدورام که پی نوشتی در انتهای این مطلب درج شود وگرنه مشخص است که تلخی این روز در کامم مانده و می خواهم فراموشش کنم.
نیست رنگی که بگوید با من . . . وای این شب چقدر تاریک است!
پی نوشت: بی انصافی است اگر این مطلب پی نوشت نداشته باشد!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | بدون دیدگاه »
سه شنبه, فروردین ۱۱م, ۱۳۸۸ |
تبلیغ جدید “بانک مسکن” را دیده اید! فکری شده ام که ایراد از مخیله من است یا واقعاً تبلیغ مزخرفی است؟ در تبلیغ مردی را می بینیم که در میان بازار، جوایز بانک مسکن را جار می زند و واکنش شنوندگان تنها نگاهی کوتاه به جارچی است و لاغیر! یحتمل تبلیغی رئالیستی است و بانک مسکن هم برای مشتری مداری حقیقی، تن به این تبلیغ عجیب داده است و یا ایده این تبلیغ را عالیجناب “دیوید لینچ” داده است!
دل آدم تنگ می شود برای تبلیغاتی همچون تبلیغ “کتاب اول” که دستپخت “عباس کیارستمی” بود. به یاد دارید این تبلیغ را؟ تا مدتها تبلیغی پخش می شد که در آن تنها عبارت “اوب” (حروف میانه کتاب اول) به خط نستعلیق نوشته می شد و پس از مدتها به ناگاه به کتاب اول تبدیل شد. این تبلیغ حقیقتاً در آن جرگه ای قرار می گیرد که باید برایشان بایستی و کلاهت را به نشانه احترام از سر به زیر آوری! یادش بهخیر!

ارسال شده با موضوع تبلیغات, حرفهاي سر دل مانده | ۱دیدگاه »
چهارشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۷ |
چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم از آقایی به نام peter bauer که نسبت به دامنه www.00397.com ابراز علاقه کرده بود و خواسته بود که قیمت فروش دامنه را در صورت تمایل بهش بگویم تا بخردش! من هم که پس از مشاهده این ایمیل در پوست خود نمی گنجیدم؛ ۷۰۰ دلار روی دامنه قیمت گذاشتم و پیش خودم اندیشیدم که اگر قبول کرد که بالاخره می ارزد و دامنه مشابه دیگری ثبت می کنم و اگر قیمت کمتری گفت نمی پذیرم و الخ…
امروز که ایمیل طرف را سرچ کردم به این صفحه(+) برخوردم و کاملاً دپرس شدم!
خلاصه اینکه اگر شما هم ایمیل مشابه ای دریافت کردید به جای شادمانی و آب کردن قند در دل؛ مقداری اندیشه کنید و ایضاً سرچ!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | بدون دیدگاه »
چهارشنبه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۷ |
امشب به لطف دوستی مندریوا ۲۰۰۹ را روی رایانه ام نصب کردم و اینبار از لینوکس واقعآ لذت بردم.برخلاف لینوکسهای قبلی که نصب کرده بودم و از برقراری ارتباط دوستانه با آنها عاجز بودم شدیدأ به مندریوا علاقه مند شده ام و احتمالأ تا مدتها و شاید برای همیشه روی هارد دومم بماند. زیبایی و دلنشینی این مندریوا عالی است و با زبان فارسی هم هیچگونه مشکلی ندارد و به راحتی فارسی را نصب می کند. ارتباطات اینترنتی اش هم خوب است.

نوشتن این پست بهانه ای است تا برای نخستین بار آپدیت کردن وبلاگم را در لینوکس تجربه کنم. برای تست مندریوا مشغول مطالعه گوگل ریدر بودم و آخرین پست چریکهی آراز(+) را دیدم و من هم این ۷ سال وبلاگ نویسی ام را در ذهن مرور کردم. روزهای زیبای ۱۳۸۰ را که با دهان باز و ذهن آشفته به سختی با بلاگر ارتباط برقرار می کردم و روزی ۱۰ بار قالب وبلاگ را به هم می ریختم تا روزهای آغازین ۱۳۸۳ که پس از یکسال مهاجرت به پرشین بلاگ اینجا را علم کردم و از همه جالبت تر آن شبی که دنبال دامنه ای متناسب با اسم وبلاگ می گشتم(تولد یک پروانه) و پس از ساعتها جستجو و اصابت مکرر سرم به سنگها نهایتأ از روی عصبانیت و ناچاری ۰۰۳۹۷ را انتخاب کردم و نام وبلاگ را به مظنونین همیشگی تغییر دادم.
وبلاگ نویسی همیشه برای من یک امر شخصی بوده و در تمام این سالها تمام پستهای مفیدم به ۳۰ عدد هم نمی رسد. منظور از پستهای مفید مطالبی است که برای کاربران عمومی اینترنت جالب و قابل مطالعه باشد. آرشیو همین وبلاگ دربرگیرنده مطالبی است که در لحظات سخت و یا در روزهای شاد و مفرح این سالها نگاشته ام و طبیعتا برای هیچکس جز خودم مفهوم و علت نگارشش مشخص نیست. نمی دانم کسانی که مشترک فید این وبلاگ هستند چه چیز این مطالب پراکنده و کوتاه برایشان جالب است اما می خواهم بدانند که فقط آنها علت نگارش مطالبم بوده اند. الان هم دلم به کانتر فیدبرنر خوش است که می گوید حداقل ۵۰ دوست عزیز از سر تا ته این مطلب را می خوانند! ممنونم!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده, رايانه | بدون دیدگاه »
پنجشنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۷ |

انگار برای بعضیها زندگی مشابه یک بازی رایانه ای است و می توانی هر جای بازی که حسابی گند بالا آوردی خودت را به کشتن بدهی تا از نو و با انرژی کافی شروع کنی. حتی در یک بازی رایانه ای هم قدرت فرد بازی کننده آنجا معلوم می شود که با کمترین انرژی خود را به خط پایان برساند و چه بهتر که سرافرازانه به پایان برسد.
هیچکس مدعی ساده بودن موقعیتی نیست که در ذهن انسان خودکشی بهترین راه اتمام مشکلات است اما حتی در آن لحظات هم می توان لحظه ای درنگ کرد و نگاهی به پشت سر انداخت.
پی نوشت: خواب زمستانی نوشته است:
مردمان عجیبی هستیم.
هیچ چیز بیشتر از شادی دیگران ناراحتمان نمی کند.
و باید اینچنین ادامه داد که:
و هیچ چیز بیشتر از غصه دیگران هم نارحتمان نمی کند!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | بدون دیدگاه »
چهارشنبه, بهمن ۲م, ۱۳۸۷ |
فاصله شادی و غم بشر همین قدر است، به فاصله دو پست یک وبلاگ!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | بدون دیدگاه »
دوشنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۷ |
در یکی از کوچه های این شهر پیرمردی سالخورده هست که سابقاً با گاریاش بار حمل می کرده و حالا به سختی حتی راه می رود تا چه رسد به حرکت دادن گاری. اما هنوز هم هر صبح با گاریاش سر همان کوچه می نشیند و البت تا عصر به همان وضعیت می ماند و از مردمی که عبور می کنند تقاضای پول می کند.
چند روز پیش و حین عبور از آن کوچه باز هم پیرمرد را دیدم اما اینبار سرپا ایستاده بود و فریاد می زد! نزدیک که شدم شنیدم با عصبانیت سخن از گرانی و بی پولی اش می گفت و عین حاج کاظم آژانش شیشه ای طلبکار مردم بود. ما عابران پیاده هم بی اعتنا به او از کنارش می گذشتیم و من وقتی به انتهای کوچه رسیدم ایستادم و نگاهی از دور به پیرمرد کردم.
از خودم بدم آمد که بی اعتنا بودم اما پس از چند لحظه مکث رفتم؛ مثل همه سیاهی لشکرهای فیلمها که در مقابل شخصیت عصیانگر فیلم منفعلند و انگار نه انگار…

پی نوشت:
وقتی دلت گرفته باشد حتی یک روز ابری زیبا(که همیشه دوستش داشتهای) هم نمی تواند شادت کند، آن وقت یاد غم و غصه هایت می افتی و دوست داری بنالی از خاطرات تلخت.
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده | بدون دیدگاه »
جمعه, خرداد ۱۱م, ۱۳۸۶ |
>
امروز عصر علی رغم میل باطنی و به خواهش دوستی به نزدش رفتم تا با حضور من مشکلش حل بشه، فلش مموری همیشگیام رو هم همراه داشتم. در فرصت بدست آمده مموری رو به usb دستگاه متصل کردم تا کارهای عقب افتادم رو مقداری پیش ببرم.
غافل از مشکل برق دستگاه؛ اتصال مموری به دستگاه همان و سوختنش همان!
هضم مسئله امروز خیلی سخته! یقین دارم اگر سراغ این دوست نمی رفتم هیچ زمان دیگه ای مموری به این دستگاه متصل نمی شد. رفتنم هم فقط بدلیل اصرار دوست و مشکلش بود.
اگر این نیکی را نمی کردم این مشکل پیش نمی آمد!
حالا همه فایلهای روی مموری پریده و من هیچ نسخه دیگه ای ازشون ندارم، احتمالاً فایلهای مهم دیگه ای هم روی مموری بوده که هنوز به یاد نیاوردم…
این اتفاق برای من به طرز عجیبی تداعی کننده معمای فیلم با او حرف بزن(+) آلمادوار بود، همین!
ارسال شده با موضوع حرفهاي سر دل مانده, سينما | ۵ دیدگاه »