خب؛ سرنوشت یعنی اینکه نام مهدی آذر یزدی که هیچوقت رنگ مدرسه را به درستی ندید، در عالم ادبیات ایران به نیکی ثبت شود. هماو که هیچوقت ازدواج نکرد، هیچوقت در هیچ جایی استخدام نشد و بارها پیشهاش را عوض کرد و هربار پس از سرخوردگی از کار به فهرست نویسی و غلط گیری رو آورد. خودش گفته: “هر وقت نمی توانستم با جایی جور بیاییم ، از کار موظف و مستمری گرفتن دست برمی داشتم و فقط کار فردی غلط گیری و فهرست اعلام نویسی و … را انجام می دادم ( کاری که همچنان به آن مشغولم )” و استادی که با پیشه غلط گیری با این دنیای پر از غلط وداع کرد.
آذریزدی درباره اولین حسترش گفته: “اولین بار که حسرت را تجربه کردم ، موقعی بود که دیدم پسرخاله ی پدرم که روی پشت بام با هم بازی می کردیم و هردو هشت سال بودیم ، چندتا کتاب دارد که من هم می خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمی آمد که آن بچه که سواد نداشت ، آن کتاب ها را داشته باشد و من که سواد داشتم ، نداشته باشم. کتاب ها ، گلستان و بوستان سعدی ، سیدالانشاء ، نوظهور و تاریخ معجم چاپ بمبئی بود که پدرش از زرتشتی های مقیم بمبئی هدیه گرفته بود. شب قضیه را به پدرم گفتم. پدرم گفت ، اینها به درد ما نمی خورد ، اینها کتاب های دنیایی اند. ما باید به فکر آخرتمان باشیم. شب رفتم توی زیرزمین و ساعت ها گریه کردم و از همان زمان عقده ی کتاب پیدا کردم ، که هنوز هم دارم”
برای من که متوسط مطالعهام (البته منظور فقط داستان و رمان است)حدود ۱ صفحه است! و معمولاً در اوقات بیکاری مطلق به سراغ مطالعه رمان می روم و البته یکهو ۴۰۰ صفحه می خوانم، ایام تعطیلات نوروز فرصت مغتنمی است برای خوانش یکهویی یک رمان! و امسال قرعه به نام “بیوتن” افتاد و تعطیلات با این کتاب آغاز شد.
گمان می کردم فقط من شباهت میان ارمیای “بی وتن” را با حاج کاظم “آژانس شیشه ای” کشف کرده ام، اما با مشاهده این صفحه (+) از همشهری آن لاین خوشحال شدم:
“ارمیای «ارمیا» آرکی تایپ ارمیای « بیوتن» است. همان قدر که این دو آرکی تایپ «حاج کاظم» آژانس شیشهای و همه شخصیتهای مشابه آثار حاتمی کیا نیز هستند. این قرابت از آنجاست که زمینه فکری حاتمی کیا با امیرخانی بسیار نزدیک است و اصولا فراتر از این میتوان اینگونه ادعا کرد که کار حاتمیکیا در سینما دقیقا مشابه کار امیرخانی در عرصه نویسندگی است و درست به همین دلیل کار هر دوی این هنرمندان مورد توجه گسترده مخاطب قرار میگیرد. هر دوی اینها مدیوم خود را به خوبی میشناسند و با استفاده از تسلط خود بر آن و نیز بهرهگیری از صداقت عمیق خود به خلق آثاری دست مییازند که حتی اگر اندکی نیز با درونمایه آثار همراه نباشی، نمیتوانی زیبایی و تاثیرگذاری شان را انکار کنی.”
بیوتن رمانی واقعاً دوستداشتنی است، با ارزش ادبی اش کاری ندارم و منظورم لذتی است که می توان از یک رمان برد و شخصیت هایش را تا مدتها پیش روی خود دید. جالب است که ارمیا را به لحاظ پزشکی می توان فردی شیزوفرن دید! آدم واقعاً کم حرفی که گهگاه سهراب را پیش روی خود می بیند و با او سخن می گوید و از او استمداد می طلبد و ایضاً فردی اجتماع گریز است که حتی با معشوقه خود هم نمی تواند رابطه درستی داشته باشد!
ارمیا یک رزمنده قدیمی است که پس از پایان جنگ و شهادت عزیزترین رفیقش در روزهای پایانی جنگ،قادر نیست تا با جامعه پس از جنگ به درستی ارتباط برقرار کند و هنوز هم هر هفته به سراغ قبر رفیقش می رود و او را واقعاً می بیند، در یکی از این روزهای حضور در مزار شهدا دختری آرچیتکت را می بیند که برای اجرای طرحی در بهشت زهرا از آمریکا آمده است. ارمیا بدون دلیل یکباره عاشق آرمیتا می شود و مدتی بعد برای ازدواج با او راهی آمریکا می شود. ظاهراً نویسنده عمداً تولد این عشق سوزناک را شرح نمی دهد و می توان آنرا اصلی ترین ضعف رمان دانست.
جذابیت رمان در اتفاقاتی است که در ایالات متحده می افتد و نوع نگاه ارمیا به جامعه آمریکا جذابیت داستان را دوچندان می کند. شیوه روایت امیرخانی که مشابه “مناو”ست بازهم روان و دوست داشتنی است.
یکی از دوستان وبلاگی(+) تشابهات مناو و بیوتن را خلاصه و زیبا بیان کرده اند:
“سیلور من….هفت کور
سهراب…درویش مصطفی
گاد بلس یو…یا علی مددی
یک سیلور کوارتر کسی را نکشته است ،اما به یک سیلورمن زندهگی می بخشد… هفت کور به یه پول
و دیگر آسمان را نخواهی یافت…تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر میشود دل است،دل آدمیزاد!
شاید سوزی کمی به کریم شبیه بود اما آرمیتا هیچ شباهتی به مهتاب نداشت!”
. . . سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر نخستین : راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی دو دیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام اگر سر بر کنی غوغا ، و گردم در کشی آرام سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ . . . بیا ره توشه برداریم قدم در راه بگذاریم کجا ؟ هر جا که پیش آید بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر کجا ؟ هر جا که پیش آید . . . بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم !
داستان «مامان حاجیه» که توسط محسن مخملباف نگاشته شده، یکی از داستانهای مجموعه ”فصلی از باران” است که در سال ۱۳۶۸ برای اولین بار چاپ شده است. نکته جالب این داستان نگاه شکاک مخملباف به شهدای جنگ و انقلاب در مقابل افرادی از مجاهدین خلق است که اعدام شده اند.
داستان از زبان کودکی روایت شده است که به تازگی از یک طرف برادر رزمنده اش شهید شده واز طرف دیگر خواهرش که از اعضای مجاهدین خلق بوده و در چند بمبگذاری دست داشته، اعدام شده است. نگاه مخملباف کمی عجیب است ، خواننده که از چشمان کودک وقایع را دنبال می کند تفاوت چندانی بین این خواهر و برادر نمی بیند، هر دو در راه آرمانهایشان جان خود را از دست داده اند. آرمانهایی که با وجود اشتراکات فراوان در مقابل همدیگر ایستاده اند و می جنگند. مخملباف برای سنگین شدن کفه مربوط به برادر، از شخصیت دایی جواد استفاده کرده که ظاهراً انسان مرموزی است و او بوده که موجبات جذب خواهر را در تشکیلات مجاهدین فراهم آورده و او را شستشوی مغزی داده است.
مطالعه این داستان خالی از لطف نیست خاصه برای کسانی که تغییر بینش و منش مخملباف را حیله و مکر افرادی در اویل دهه ۷۰ می دانند، با این داستان می توان دید که افراطی گری مخملباف کار دستش داده و آرام آرام به همه مسایلی که به عنوان اصول قبول داشته شک کرده و این شک او را در ورطه تفریط غرق نموده است!
امروز هم خبر مرگی رسید، خبر مرگ کسی که هر چند زیاد ندیدمش اما همان سه بار کافی بود تا هیچ گاه فراموشش نکنم. متخصص کودکانی که در همان سه بار ویزیت کودکمان، محبت وجودش را در سخن و لبخندش به ما هدیه داد. مردی که تا همیشه از او به نیکی یاد خواهد شد. [...]
روزهایی در زندگی هست که اگر بخواهی هم نمی توانی فراموششان کنی، روزهای تلخ یا سختی که در حافظه ات هم یک سوزن بزرگ بالایشان قرار می گیرد و همیشه به چشم می آیند. روزهایی که انگار آسمان رنگ دیگری است؛ هوا تیره است با آنکه آسمان آفتابی است. روزهایی که صدای تپیدن قلبت را [...]